نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

آخرین نظرات

who are you

قرار بود اینجا به طور منظم مطلب بنویسم و تمرین کنم برای نویسندگی. ولی خب مثل همه کارهایی که شروع میکنیم و به سرانجام نمی رسه این هم به جایی نرسید. ماه اول نه تا مطلب ماه دوم چهار تا، ماه سوم دو تا و دو ماه آخر یک مطلب و بعد هم هیچی دیگه! با سرعت زیاد به سمت هیچ میل کردم! ولی از اونجا که در ناامیدی بسی امید است و باید نیمه پر لیوان رو دید و این حرفا باید بگم با وجود تعطیلی اینجا روزی شش هفت نفر سر میزنن و بازدید کننده هام هنوز به صفر نرسیده. همین دیروز رکورد زدم و با این که مدت زیادیه مطلب جدیدی ننوشتم ده تا بازدید کننده داشتم. از عزیزانی که به من سر میزنن خواهش میکنم یه کامنتی چیزی بذارن که حداقل بدونم کیا هستن که این همه به من لطف دارن. شاید همین انگیزه ای بشه برای نوشتن مطالب جدید. شاید مسیر زندگی من تغییر کنه. شاید باعث شه معتاد نشم :)

شما که زحمت می کشید تا اینجا میاید لطف کنید یه نشونی هم از خودتون جا بذارید. با تشکر 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۸
احسان کمالی


مدتی است عادت کتاب صوتی گوش کردن را پیدا کرده ام  بسیار عادت خوبیست. این روزها که سرانه مطالعه به خواندن تابلوی مغازه ها محدود شده است و آن هایی هم که علاقه دارند شاید کمتر فرصت کنند ساعتی با خود خلوت کنند و کتابی دست بگیرند و حظی ببرند گوش دادن به کتاب های صوتی شاید کمی حالمان را بهتر بکند. خصوصا برای اوقاتی که زمان زیادی پشت فرمان هستیم یا کاری انجام میدهیم که نیاز به تمرکز زیادی ندارد.

با این مقدمه می روم سراغ معرفی کتابی که در مسافرتی که چند وقت پیش نصیبمان شد همراهمان بود و در مسیر طولانی بین شهرها راه را برایمان کوتاه کرد.

البته بعضی کتاب ها نیاز به معرفی ندارند اما چون از شنیدن آن لذت زیادی بردم میخواهم دینم را ادا کرده باشم .

چشم هایش از بزرگ علوی،

حتی اگر آن را نخوانده باشید نامش را حتما از کتاب فارسی دوران دبیرستان به خاطر دارید. مشهورترین اثر بزرگ علوی!

رمانی که در عین حال که نقل یک رابطه عاشقانه را میکند به زیبایی ما را با فضای سیاسی دوره ای از تاریخ کشورمان آشنا می کند. قصه یک رابطه عاشقانه در یک فضای سیاسی خاص جوری معماگونه پشت هم چیده شده است که شما را تا آخر داستان با خود می کشد و چقدر خوبند کتاب هایی که خواننده را رها نمیکنند و چنان درگیرش میکنند که بی صبرانه مشتاق است مسیر را طی کند و نتیجه را ببیند. این کتاب همچنین تعریف و نگاه خاصی دارد به هنر و خصوصا هنر نقاشی. چند نقل قول از این کتاب می آورم و شما را به خواندن یک کتاب عالی دعوت میکنم.

شهر تهران خفقان گرفته بود, هیچ کس نفسش درنمی آمد; همه از هم می ترسیدند, خانواده ها از کسانشان می ترسیدند, بچه ها از معلمینشان, معلمین از فراش ها, و فراش ها از سلمانی و دلاک; همه از خودشان می ترسیدند, از سایه شان باک داشتند... سکوت مرگ آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علناً بگوید که فلان چیز بد است, مگر ممکن می شد که در کشور پادشاهی چیزی بد باشد.
در سمفونی ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می کند . این آهنگ خفیف و لطیف بخش است . اما به دل شما می نشیند . شما دائما انتظارش را دارید . باز این صدای خفیف تکرار می شود . منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می گیرد . کم کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می کند که دیگر اختیار از دستتان در می رود . مصیبت های جگرخراش هم همینطور بروز می کند . انسان اول تمام عمق آنها را درک نمی کند . گاهی خودی نشان می دهند و در نیستی فرو می روند . ناگهان تمام ارکستر به صدا در می آید . آنوقت اشک از چشم های شما جاری می شود و خودتان نمی دانید برای چه گریه می کنید.
بعضی چیزها را نمی شود گفت . بعضی چیزها را احساس می کنید . رگ و پی شما را می تراشد ، دل شما را آب می کند ، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست . مانند تابلو‌ئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد . عینا همان تابلوست . اما آن روح ، آن چیزی که دل شما را می فشارد ، در آن نیست . 
شاید اگر کاتوشکا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی کردند ، با من زندگی می کرد بدون اینکه زن من بشود . حالا نه پدر و نه مادر ، هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب ، پول ، جامعه ، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد ، برای یک عمر بفروشد ، برای اینکه بتواند فقط زندگانی کند ، زن ها همه خود را می فروشند ، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز ، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی . 
می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد ؟ عشق پنهانی ، عشقی که انسان جرات نمی کند هرگز با هیچکس درباره آن گفت و گو کند ، به زبان بیاورد ، به هر دلیلی که بخواهید - از لحاظ قیود اجتماعی ، از نظر طبقاتی ، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می خورد و می سوزاند و آخرش مانند نقره گذاخته شفاف و صیقلی می شود .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۵
احسان کمالی
این مطلب رو به مناسبت تولدم تو سایت ویرگول منتشر کردم.
تولدم 14 تیر بود!

روزی که گذشت آغاز سی و چهارمین سال زندگی بنده بود. سی و سه سال گذشت و چشم بر هم زدنی بود.

سال هاست منتظر ساحل آرامشی هستم که بگویم خب از اینجا به بعد دیگر همه چیز روی روال است و دیگر فقط باید از زندگی لذت برد اما مانند همان جمله معروف فضای مجازی که میگوید: "لحظه های زندگی را در جستجوی خوشبختی گذراندیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات سپری شده بود" انگار قرار نیست چیزی به نام ساحل آرامش وجود داشته باشد.

آغاز سی و چهارمین سال زندگی ام اما حال و هوای خوبیست . همسری که با هم خوشبختیم ، پسری که کم کم دارد از سر و کولم بالا رفتن را می آموزد ، دوستانی که نمیتوان زندگی را بدون آنها متصور بود و پدر و مادری که بودنشان همیشه قوت قلب است.

هنوز برای شروع هر کاری انرژی دارم و هزار راه نرفته برای رفتن در ذهن دارم کما اینکه بسیاری را نیز آغاز کرده ام.

بعد از سی و سه سال اندکی خونسرد بودن ، به دنبال علایق رفتن و لذت بردن از زندگی را آموخته ام و چه حال خوبی دارد همه اینها.

بعد از سی و سه سال وادی هنر به من لطف بسیار کرد و به عنوان نوآموزی مشتاق مرا در آغوش خود پذیرفت و من هم چه خوب قدر دانستم این موقعیت و این ایام را.

وادی هنر من را که برای هیچ کاری حوصله بیش از یک ساعت مداوم وقت گذاشتن را نداشتم ساعت ها و تا نیمه های شب پای انجام کاری می نشاند و من نوآموز تازه درک میکردم چه لذتی میبرند اهل هنر از خلقت خویش!

متنی که دیروز ذیل عکس جشن کوچکی که همسر و دوستان خوبم تدارک دیده بودند در اینستاگرام منتشر کردم و از اعماق دلم بر می آمد و عکس هایی از حال خوب این روزهایم را به عنوان حسن ختامی بر درازه گویی هایم برایتان می آورم:


" فاصله زیادی نیست از آنچه در کودکی از سی و چند سالگی در ذهن داشتم و امروز که سی و سومین سال زندگی ام را هم سپری کردم.

آن روزها رسیدن چنین روزی مقصدی بود بس بعید اما این روزها خودم را بسیار نزدیک به همان کودکی احساس میکنم. انگار که کودکی هنوز پابرجاست!

بیچاره کودکی ام که تحمل بزرگ شدن را ندارد!

دلخوشی این روزهایم دیگر بازی های کودکی نیست. خانواده ایست که در کنارم است و دوستانی که بودنشان تحمل سختی های روزگار را برایم آسان میکند.

بودنتان بهانه خوب بودن است.

ممنون بخاطر همه چیز "

تلاش برای جان دادن به فلز


تلاش برای جان دادن دوباره به چوب


حوض ماهی


پرتره پسرم هومن


بونسای



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۷:۱۷
احسان کمالی

قدیم


قدیم‌ها بود و مدرسه و بازیهای زنگ تفریح .

قدیم ها بود و تخته گچی.

قدیم ها بود و تابستان و روز آخر و امتحان آخر. از مدرسه تا خانه دویدن و گاهی پاره پاره کردن بعضی کتاب‌ها از سر شادی و حرص. کتاب‌هایی که کاش امروز بودند و تجدید خاطرات می‌کردیم.

قدیم‌ها بود و شوق سر کردن تابستان. مهاجرتی کوتاه از شهرمان به چند قدم آن طرفتر. شهر مادری ، هوای خنک و خانه پدربزرگ و مادربزرگ. تجدید دیدار بعد از ماه‌ها.

قدیم ها بود و صفای خانه پدربزرگ، دیوارهای کاهگلی و سقف های گنبدی.

قدیم ها بود و شیطنت پشت دار قالی ما به خیال خودمان می بافتیم و پدربزرگ باز می‌کرد و یک معمای بزرگ که پدربزرگ با نگاه به نقشه قالی زیر لب چه می گوید!

قدیم‌ها بود و پرسه در کوچه باغ های شهر مادری. نه تلویزیون مهم بود و نه ساعت. صبحانه خورده و نخورده از خانه می زدیم بیرون. خانه خاله و کلی خاطرات شیرین با برادر و پسر خاله. ظهر که میشد از همان کوچه باغها برمی‌گشتیم خانه. سایه درختان در گرمای تابستان و صدای اذان موذن زاده از بلندگوی مسجد. قدیم ها شنیدن صدای اذان هم صفای دیگری داشت.

قدیم‌ها بود و نهار خانه پدربزرگ. قدیم ها تلویزیون ها اگر سیاه و سفید بود اما خانه ها رنگی تر و باغچه ها سبز تر. درخت سیب ته حیاط و جوی آبی که اگر خوش شانس بودیم گاه گاهی آبی از آن میگذشت.

قدیم ها بود و آب خوردن از شیر آب حیاط خانه پدربزرگ.

قدیم ها بود و خرید کردن از مغازه کوچک محله و پیرمردی که سرش را از پنجره کوچک بیرون می‌آورد و خریدهایمان را تحویل می‌داد. آخرش هم به هر کداممان یک آبنبات جایزه می داد.

قدیم ها بود و شیطنت هایمان در مزرعه یونجه پدربزرگ. ترس از رفتن داخل اتاق کاهگلی مزرعه که انبار علوفه بود برای فصل زمستان. غروب با برادرم نوبتی فرغون پر از یونجه را تا خانه می بردیم تا گاو پدربزرگ گرسنه نماند. گاوی که شیرش پنیر صبحانه فردایمان می شد.

قدیم ها بود و توت تکاندن از درخت توی کوچه. بادام خوردن زیر درخت بادام باغ پدربزرگ. انگور چیدن از درختان انگور ته باغ و پایه های گِلی درختان انگور که تخت جمشیدمان بود.

چیدن یواشکی انارهای ترش و کال دور از چشمان پدر بزرگ. قدیم ها بود و عصر آب پاشی حیاط . آب پاشیدن به دیوار های کاهگلی و بوی خوش کاهگل.

فرشی میان حیاط و چای تازه. شب شام در هوای خنک و بعد جمع شدن دور پدربزرگ برای شنیدن قصه. پدربزرگ کلا سه چهار تا قصه بلد بود ولی شنیدنشان همیشه برایمان تازگی داشت.

قدیم ها بود و خوابیدن وسط حیاط زیر لحاف ، مچاله شدن در سرمای دلچسب و تماشای آسمان پرستاره. خوابمان می برد و احیا می شدیم برای روزی دیگر...

قدیم‌ها موبایل نبود، اینترنت نبود، شاید زندگی سخت تر بود اما حالمان خوبتر.

قدیم ها درهمان قدیم ها ماند.

ما ماندیم و دلی که برای قدیم ها پر میکشد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۴
احسان کمالی


مجنون


چشمانش را که باز کرد اتفاقات دیروز در یک لحظه در ذهنش مرور شد. حالش هیچ تغییری نکرده بود،. چند ساعت که هیچ چند سال هم می خوابید حالش بهتر نمی شد. دلش میخواست همه چیز را فراموش کند از جایش بلند شود و زندگی را از نو شروع کند. اما بدون او که زندگی معنی نداشت. احساساتش را نمی توانست به درستی تشخیص دهد یک بار احساس حماقت میکرد و یک بار اضطراب وجودش را فرا میگرفت. گاهی ترس برش میداشت که چطور می تواند آن آدم سابق شود و زندگی اش را پیش ببرد.  چطور عادی رفتار کند که سر کارش کسی  متوجه حالش نشود. آن هم جلوی همکارانی که به همه چیز آدم کار دارند. آرزو میکرد همه چیز یک خواب باشد چشمانش را بست و سعی کرد خودش را به خواب بزند. صدای او در گوشش پیچید که با چشم بسته میگفت نمیشود امروز سر کارت نروی؟ و توی ذهنش جواب می داد اگر میشد که عالی بود. چشمانش را باز کرد تا چهره خوابالود او را ببیند اما اثری از او نبود . احساسی به او میگفت اینجا اتاق خودش نیست. بلند شد و روی تخت نشست. اطراف را خوب نگاه کرد واقعا اینجا اتاق خودش نبود. خواست از پنجره بیرون را نگاه کند اما پنجره باز نمیشد. به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود هرچه دستگیره را تکان داد در باز نشد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از شیشه کوچک بالای در به بیرون نگاه کرد دو زن با لباس سفید را در راهرو دید. فریاد زد کمک من اینجا گیر افتادم اما زنان ابدا به او توجهی نداشتند لحظه ای که ان دو زن از پشت در اتاق رد میشدند صدایشان را شنید که میگفتند بیچاره دو سال است اینجاست ولی حالش هیچ تغییری نکرده است. دنیا دور سرش چرخی زد. ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. با قدم های لرزان به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت رها کرد. چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. کاش هیچ وقت بیدار نمیشد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۲
احسان کمالی

arz


پرده اول:

تصور کنید شما رو بلانسبت مثل زباله از محل کارتون انداختن بیرون (اصلا خودم زباله) . به عالم و آدم هم برای برگشتن رو زدین و از در نگهبانی جلوتر راهتون ندادن. حالا تو این هیر و ویر یه آشنا که همش جلوش منم منم می کردید زنگ میزنه و یه کاری بهتون میسپره. در شرایطی این چنین بغرنج به یاد قدیما بادی تو غبغب میندازین و میگین : " اصلا نگران انجام کارت نباش ".

پرده دوم:

تصور کنین زبونم لال کشور ما هم مثل غرب رو به انحطاط رفته و شما دوستی از جنس مخالف (جاست فرند) دارید. حالا باز هم زبونم لال چند تا گردن کلفت مزاحم جاست فرند شما شدن و آن بزرگوار هم جهت شکوه به شما مراجعه کردن. بدلیل حس انسان دوستی زیاد شما ، رگ گردن را باد نموده و میگید  غلط کردن بسپرش به من. نگران مزاحمت گردن کلفت ها نباش!

پرده سوم:

تصور کنید روی یک قایق شکسته زپرتی! که روزگاری برای خودش لاکچری محسوب میشه و از بهترین قایق های دنیا بوده وسط اقیانوس دارید تخت گاز میرید. کف قایق سوراخه و قایق داره به سرعتی باور نکردنی پر از آب میشه. شما به عنوان عاقل جمع پا میشید و میگید اصلا نگران غرق شدن قایق نباشید!

پرده چهارم:

تصور کنید دور از جون خانه تان آتش گرفته ست آتشی جانسوز و میسوزد پرده ها و فرش ها را تارشان با پود! زن و بچه دارن دارن قیل و قال میکنن ولی شما یه لبخند توخالی میزنید و میگید نگران خونه خراب شدنمون نباشید!

پرده پنجم:

تو یه فیلمی  جکی چان یه رفیق داشت که همش میگفت نگران نباش من مامور اف بی آی هستم و اون بنده خدا هم به پشت گرمی مامور اف بی آی کلی جکی چان بازی درآورد! آخرش که دیگه محاصره شدن و هیچ غلطی ازشون ساخته نبود فهمید طرف از بیمارستان روانی فرار کرده و کلا تو توهمه!

پرده آخر:

همه چی آرومه نگران هیچی نباشید!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۳
احسان کمالی

حرف اضافه موقوف!


حتماً تا به حال پیش آمده که بخواهید درباره موضوعی بنویسید اما وقتی شروع به نوشتن کردید و حرفتان را زدید می بینید چند خط ناقابل بیشتر نیست. بعد هم احتمالا با خودتان می گویید چند خط که نشد نوشته و شروع می کنید به پر و بال دادن به نوشته تان. توضیح بیشتر و بیشتر و بشتر تا نوشته تان آن اندازه ای بشود که جلوی چهارتا وبلاگ غریبه نگویند این چه مطلبی است که چند خط بیشتر نیست!

توضیح اضافه خوب است اما نه همیشه. وقتی خوب است که توضیح شما ابهامی را برطرف کند یا به فهم بیشتر منظورتان کمک کند. اما اگر می خواهید همان جملات قبلی را با زبانی جدید تکرار کنید احتمالاً فقط از ارزش کارتان کاسته اید. تصور کنید یک نفر جلوی رویتان نشسته و یک حرف را هی پشت سر هم تکرار می کند چقدر آدم را عصبی می کند. می گویند در دنیای امروز به علت ظهور شبکه های اجتماعی و خواندن متن های کوتاه حوصله آدم ها برای خواندن مطالب طولانی کم شده است و به همین علت است که رمان های قطور دیگر مثل گذشته طرفدار ندارند. پس اگر توضیح بیشترتان چیزی به نوشته اضافه نمی کند ، به همان چند خط بسنده کنید. شما حرفتان را زده اید دیگر رسالت ندارید که آن را به عالم و آدم بفهمانید.همان طور که نظامی در نصیحت به فرزند خود می گوید :

کم گوی و گزیده گوی چون در

تا ز اندک تو جهان شود پر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۵۶
احسان کمالی

تو ماه گذشته من کارهای زیادی رو شروع کردم که مدت ها تو ذهن داشتم ولی به هر دلیلی انجام نمی دادم. نوشتن، نقاشی روی شیشه، دکوپاژ و پتینه کاری روی سفال و از دیشب ساخت مجسمه با سیم های مفتولی. 

اما ماجرای عکس بالا:

سه سال پیش در توقف چند روزه در تهران صبح جمعه به اتفاق همسرم به یه نمایشگاه دست فروشی صنایع دستی و وسایل قدیمی تو پارکینگ پاساژ پروانه سر زدیم. شاید شما هم گذرتون به اونجا افتاده باشه. چند طبقه پارکینگ و کلی وسایل جورواجور اونجا هست. وسایل اونجا رو به سه دسته تقسیم میکنم. اول وسایلی بودن که دوس نداشتم . دوم اونایی که من دوس داشتم ولی قیمتشون زیاد بود. این وسایل رو فقط تماشا می کردم و سوم وسایلی که خوشم میومد و قیمتشون هم به بودجه من می‌خورد. چند ساعتی اونجا چرخیدیم و چند تا صنایع دستی و وسایل تزئینی خریدیم. درست تو آخرین طبقه بود که چشمم افتاد به یه بنده خدایی که مجسمه های سیمی می فروخت. من تا اون روز از این جور مجسمه ها ندیده بودم و خیلی برام جالب بودن خصوصاً که صاحب مجسمه ها همون جا مجسمه هم می ساخت ‌ یا اگر می خواستی برات تغییراتی تو مجسمه ها می داد. من چند دقیقه وایسادم و کارشو تماشا کردم و آخر هم یکی از کاراشو خریدم. هنوز هم از نظر من اون کار یکی از خاص ترین و بهترین وسایل تزیینی خونه ماست:

این ماجرا اون قدر برای من جالب بود که گفتم باید حتما برم دنبالش و خودم ساختنش رو یاد بگیرم. اما مثل همه کارهایی که به دلایل مختلف پشت گوش میندازیم و قبلاً هم درباره ش گفتم ، این کار مشمول گذر زمان شد اما فکرش همیشه با من بود. از اون زمان سه سال گذشت تا اینکه دیروز غروب رفتم ابزار فروشی و سیم چین و انبردست و دم باریک و کلی سیم مفتولی خریدم و به محض رسیدن به خونه مشغول به خلق اولین کارم شدم!

از ۱۱ شب شروع کردم و ۵ صبح به اتمام رسید. باور نمی کنید چقدر دیدن نتیجه کار لذت بخش بود. چند دقیقه ای فقط با لبخند نگاش می کردم. اگر تجربه کارهای هنری داشته باشید می دونید که دیدن نتیجه زحمتتون چقدر شیرینه. اون قدر این کار برام لذت بخش بود که تصمیم گرفتم این حال خوب رو با شما هم قسمت کنم. این نتیجه کار من:

خودم که خیلی از نتیجه کار راضی هستم. 

امروز صبح هم به محض بیدار شدن کار جدید رو شروع کردم و بعد از چند ساعت این شد نتیجه‌‌ ش :

چیزی که این هنر رو خاص تر میکنه اینه که بیشتر از مهارت به خلاقیت نیاز داره و با دیدن یک اثر آماده نمیشه مشابهش رو خلق کرد. همین هم باعث لذت بخش تر شدن کار میشه. اگر شما هم به این هنر علاقه دارید مقداری سیم مفتولی نمره ۱ ، ۱.۵ ، ۲ و ۴ تهیه کنید ، انبردست و دم باریک هم که همه جا گیر میاد. شما می مونید و هنرتون که چه جوری مفتول ها رو شکل بدید.

برای اینکه برای شروع کار ایده بگیرید چند تا عکس از مراحل کار میذارم امیدوارم مفید باشه:


جهت مشاهده این مطلب در سایت ویرگول اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۳
احسان کمالی

response


چند روز قبل با دوستم درباره این موضوع صحبت می کردیم که اگر شهرداری یک مرکز تفریحی یا شهربازی در شهرمان احداث کند چقدر حال و هوای شهر عوض می شود. برایم جای سوال بود چرا با اینکه شهرداری می تواند در این زمینه سرمایه گذار جذب کند یا با سرمایه گذاری کسب درآمد خوبی داشته باشد اما اقدامی نمی کند. دوستم جواب جالبی برای سوالم داشت : "چون این پروژه از آن دست پروژه هایی نیست که کمکی به حفظ جایگاهشان کند! ". او عقیده داشت کارهایی که بعضی ( و فقط بعضی ) مسئولین انجام می دهند نه در جهت خواسته های مردم بلکه برای کسب رضایت مقام های بالا دستی و حفظ جایگاهشان است.


پست و مقام


خوب که به موضوع نگاه کردم دیدم حرفش حساب است. اگر خوب به دور و برمان نگاه کنیم افراد مختلف رویکردهای متفاوتی در انجام وظایف محول شده به ایشان دارند. گروه کوچکی فارغ از اینکه زحمتشان چه پاداش یا نتیجه ای برای آن ها در بر خواهد داشت مسئولیتی را که پذیرفته اند به نحو احسن و با دلسوزی تمام به انجام می رسانند. اما گروه بزرگتری که شاید خود ما هم جزء آن ها باشیم در حد رفع تکلیف و نه بیشتر کار می کنند. فقط کافیست مسئولیت را از خود سلب کنند و اطمینان حاصل کنند بازخواست نمی شوند، دیگر مهم نیست که سرانجام آن کار چه خواهد شد. تعدادی از همین افراد که صاحب پست و مقامی (هر چقدر هم کوچک) هستند و جاه طلبی بیشتری دارند ، در انجام کارهایشان علاوه بر زیر سوال نرفتن، جایگاه و منافعشان را نیز در نظر می گیرند، اگرچه با مصلحت جامعه در تضاد باشد. اگر خوش شانس باشیم در برخی موارد منافع این قبیل افراد و جامعه در یک سمت قرار می گیرد و مردم از اقداماتشان بهره مند خواهند شد.


responsability


این موضوع یکی از دردهای بزرگ جامعه ماست. بی تفاوتی در انجام وظایف! (خصوصاً در بخش دولتی). این که چه دلیلی پشت این رفتارها نهفته است، مقصر کیست و چرا جامعه ما به این بلا مبتلا شده است جای بحث زیادی دارد و صد البته تخصص خاص خود را می طلبد اما چیزی که واضح است این است که وجدان کاری هم در کنار ارزش های فراوان دیگر در جامعه ما رو به زوال گذاشته است. شاید فحاشی در فضای مجازی بیشتر دیده شود و سلبریتی ها و برنامه های تلویزیونی و رادیویی دائم درباره آن صحبت کنند، اما متاسفانه موضوعاتی از این دست کمتر به چشم می آیند و به آن پرداخته می شود.


تغییر


برای اصلاح یک جامعه می بایست تک تک افراد در جهت اصلاح خود قدم بردارند. خوب است از امروز و در اولین قدم تلاش کنیم خود را از دسته اول جدا کرده و  در انجام وظایف خود دلسوزانه تر عمل کنیم، در عین حال به لیست مشکلاتی که به آن می پردازیم این مورد را هم اضافه کنیم و به خود و دیگران بگوییم : وجدان کاری داشته باش در اینستاگرام هم فحاشی نکن!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۵
احسان کمالی

آرزوها

هر چیزی سن و روحیات خاص خودش را می‌طلبد. در کودکی شوق یک چیز را داریم و در نوجوانی آرزوی چیز دیگر. در کودکی از صبح تا شب بی وقفه دوچرخه سواری می کردیم و امروز برای ۵ دقیقه دوچرخه سواری نه شوقی داریم و نه نفسی. طعمی که یک بستنی در کودکی داشت اکنون دیگر هرگز قابل تکرار نیست. بستنی همان است ولی ما دیگر آن کودک نیستیم. علایق و آرزوهایمان عوض شده و دلمان برای چیزهای دیگری لک می زند.

همیشه همین طور بوده است وقتی به چیزهایی میخواهیم می رسیم که دیگر آن لذت قبل را برایمان ندارد. اگر در قدیم یک بستنی ما را خوشحال میکرد الان که تهیه آن برایمان راحت است و احتیاجی به اصرار به پدر و مادر برای خرید آن نیست دلمان فلان ماشین مدل بالا را می خواهد. اگر خوش شانس باشیم روزی آن ماشین را به دست خواهیم آورد ولی دیگر لذتی که می توانست داشته باشد  را ندارد.

Childhood


اگر همین الان ذهن خود را مرور کنید خواسته ها و هدف های زیادی دارید. شاید تهیه آن ماشین و خانه ای که دوست دارید در حال حاضر برایتان  مقدور نباشد ولی خواسته های زیادی هستند که برای ما قابل دسترسی هستند شاید در ذهنتان می خواهید کلاس ساز بروید ، فلان رشته ورزشی را شروع کنید یا جایی را برای مسافرت انتخاب کرده اید ، اما همه این کارها را به آینده موکول می کنید و با خود می گویید الان موقع مناسبی نیست و کارهای مهم تری دارم که باید انجام دهم. آیا از خودتان مهم تر کسی یا چیزی را سراغ دارید؟ آیا پنج سال دیگر هم مسافرتی که دوست دارید به اندازه امروز برایتان لذت بخش است؟ آیا چند سال بعد انرژی شروع یک رشته ورزشی را دارید؟ دل و دماغ ساز زدن چطور؟

این را در نظر بگیرید که زندگی یک بار اتفاق می افتد‌ و مثل فیلم نمی تواند از اول شروع شود یا برای کارهای دیگر ما صبر کند! جوری زندگی نکنید که امروزتان برای آینده سپری شود و آینده تان در حسرت امروز. بیایید با خودمان مهربان باشیم و در ‌کنار تلاش برای آینده به خواسته ها و آرزوهای امروزمان هم توجه کنیم و حال دلمان را خوب نگه داریم‌. بیایید این بار دیر نرسیم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۸
احسان کمالی