نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی
آخرین نظرات
  • ۲۶ آبان ۹۷، ۱۳:۲۱ - حسن مجیدیان
    عالی
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کودکی» ثبت شده است

این مطلب رو به مناسبت تولدم تو سایت ویرگول منتشر کردم.
تولدم 14 تیر بود!

روزی که گذشت آغاز سی و چهارمین سال زندگی بنده بود. سی و سه سال گذشت و چشم بر هم زدنی بود.

سال هاست منتظر ساحل آرامشی هستم که بگویم خب از اینجا به بعد دیگر همه چیز روی روال است و دیگر فقط باید از زندگی لذت برد اما مانند همان جمله معروف فضای مجازی که میگوید: "لحظه های زندگی را در جستجوی خوشبختی گذراندیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات سپری شده بود" انگار قرار نیست چیزی به نام ساحل آرامش وجود داشته باشد.

آغاز سی و چهارمین سال زندگی ام اما حال و هوای خوبیست . همسری که با هم خوشبختیم ، پسری که کم کم دارد از سر و کولم بالا رفتن را می آموزد ، دوستانی که نمیتوان زندگی را بدون آنها متصور بود و پدر و مادری که بودنشان همیشه قوت قلب است.

هنوز برای شروع هر کاری انرژی دارم و هزار راه نرفته برای رفتن در ذهن دارم کما اینکه بسیاری را نیز آغاز کرده ام.

بعد از سی و سه سال اندکی خونسرد بودن ، به دنبال علایق رفتن و لذت بردن از زندگی را آموخته ام و چه حال خوبی دارد همه اینها.

بعد از سی و سه سال وادی هنر به من لطف بسیار کرد و به عنوان نوآموزی مشتاق مرا در آغوش خود پذیرفت و من هم چه خوب قدر دانستم این موقعیت و این ایام را.

وادی هنر من را که برای هیچ کاری حوصله بیش از یک ساعت مداوم وقت گذاشتن را نداشتم ساعت ها و تا نیمه های شب پای انجام کاری می نشاند و من نوآموز تازه درک میکردم چه لذتی میبرند اهل هنر از خلقت خویش!

متنی که دیروز ذیل عکس جشن کوچکی که همسر و دوستان خوبم تدارک دیده بودند در اینستاگرام منتشر کردم و از اعماق دلم بر می آمد و عکس هایی از حال خوب این روزهایم را به عنوان حسن ختامی بر درازه گویی هایم برایتان می آورم:


" فاصله زیادی نیست از آنچه در کودکی از سی و چند سالگی در ذهن داشتم و امروز که سی و سومین سال زندگی ام را هم سپری کردم.

آن روزها رسیدن چنین روزی مقصدی بود بس بعید اما این روزها خودم را بسیار نزدیک به همان کودکی احساس میکنم. انگار که کودکی هنوز پابرجاست!

بیچاره کودکی ام که تحمل بزرگ شدن را ندارد!

دلخوشی این روزهایم دیگر بازی های کودکی نیست. خانواده ایست که در کنارم است و دوستانی که بودنشان تحمل سختی های روزگار را برایم آسان میکند.

بودنتان بهانه خوب بودن است.

ممنون بخاطر همه چیز "

تلاش برای جان دادن به فلز


تلاش برای جان دادن دوباره به چوب


حوض ماهی


پرتره پسرم هومن


بونسای



  • احسان کمالی

آرزوها

هر چیزی سن و روحیات خاص خودش را می‌طلبد. در کودکی شوق یک چیز را داریم و در نوجوانی آرزوی چیز دیگر. در کودکی از صبح تا شب بی وقفه دوچرخه سواری می کردیم و امروز برای ۵ دقیقه دوچرخه سواری نه شوقی داریم و نه نفسی. طعمی که یک بستنی در کودکی داشت اکنون دیگر هرگز قابل تکرار نیست. بستنی همان است ولی ما دیگر آن کودک نیستیم. علایق و آرزوهایمان عوض شده و دلمان برای چیزهای دیگری لک می زند.

همیشه همین طور بوده است وقتی به چیزهایی میخواهیم می رسیم که دیگر آن لذت قبل را برایمان ندارد. اگر در قدیم یک بستنی ما را خوشحال میکرد الان که تهیه آن برایمان راحت است و احتیاجی به اصرار به پدر و مادر برای خرید آن نیست دلمان فلان ماشین مدل بالا را می خواهد. اگر خوش شانس باشیم روزی آن ماشین را به دست خواهیم آورد ولی دیگر لذتی که می توانست داشته باشد  را ندارد.

Childhood


اگر همین الان ذهن خود را مرور کنید خواسته ها و هدف های زیادی دارید. شاید تهیه آن ماشین و خانه ای که دوست دارید در حال حاضر برایتان  مقدور نباشد ولی خواسته های زیادی هستند که برای ما قابل دسترسی هستند شاید در ذهنتان می خواهید کلاس ساز بروید ، فلان رشته ورزشی را شروع کنید یا جایی را برای مسافرت انتخاب کرده اید ، اما همه این کارها را به آینده موکول می کنید و با خود می گویید الان موقع مناسبی نیست و کارهای مهم تری دارم که باید انجام دهم. آیا از خودتان مهم تر کسی یا چیزی را سراغ دارید؟ آیا پنج سال دیگر هم مسافرتی که دوست دارید به اندازه امروز برایتان لذت بخش است؟ آیا چند سال بعد انرژی شروع یک رشته ورزشی را دارید؟ دل و دماغ ساز زدن چطور؟

این را در نظر بگیرید که زندگی یک بار اتفاق می افتد‌ و مثل فیلم نمی تواند از اول شروع شود یا برای کارهای دیگر ما صبر کند! جوری زندگی نکنید که امروزتان برای آینده سپری شود و آینده تان در حسرت امروز. بیایید با خودمان مهربان باشیم و در ‌کنار تلاش برای آینده به خواسته ها و آرزوهای امروزمان هم توجه کنیم و حال دلمان را خوب نگه داریم‌. بیایید این بار دیر نرسیم...

  • احسان کمالی