نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چشم هایش» ثبت شده است


مدتی است عادت کتاب صوتی گوش کردن را پیدا کرده ام  بسیار عادت خوبیست. این روزها که سرانه مطالعه به خواندن تابلوی مغازه ها محدود شده است و آن هایی هم که علاقه دارند شاید کمتر فرصت کنند ساعتی با خود خلوت کنند و کتابی دست بگیرند و حظی ببرند گوش دادن به کتاب های صوتی شاید کمی حالمان را بهتر بکند. خصوصا برای اوقاتی که زمان زیادی پشت فرمان هستیم یا کاری انجام میدهیم که نیاز به تمرکز زیادی ندارد.

با این مقدمه می روم سراغ معرفی کتابی که در مسافرتی که چند وقت پیش نصیبمان شد همراهمان بود و در مسیر طولانی بین شهرها راه را برایمان کوتاه کرد.

البته بعضی کتاب ها نیاز به معرفی ندارند اما چون از شنیدن آن لذت زیادی بردم میخواهم دینم را ادا کرده باشم .

چشم هایش از بزرگ علوی،

حتی اگر آن را نخوانده باشید نامش را حتما از کتاب فارسی دوران دبیرستان به خاطر دارید. مشهورترین اثر بزرگ علوی!

رمانی که در عین حال که نقل یک رابطه عاشقانه را میکند به زیبایی ما را با فضای سیاسی دوره ای از تاریخ کشورمان آشنا می کند. قصه یک رابطه عاشقانه در یک فضای سیاسی خاص جوری معماگونه پشت هم چیده شده است که شما را تا آخر داستان با خود می کشد و چقدر خوبند کتاب هایی که خواننده را رها نمیکنند و چنان درگیرش میکنند که بی صبرانه مشتاق است مسیر را طی کند و نتیجه را ببیند. این کتاب همچنین تعریف و نگاه خاصی دارد به هنر و خصوصا هنر نقاشی. چند نقل قول از این کتاب می آورم و شما را به خواندن یک کتاب عالی دعوت میکنم.

شهر تهران خفقان گرفته بود, هیچ کس نفسش درنمی آمد; همه از هم می ترسیدند, خانواده ها از کسانشان می ترسیدند, بچه ها از معلمینشان, معلمین از فراش ها, و فراش ها از سلمانی و دلاک; همه از خودشان می ترسیدند, از سایه شان باک داشتند... سکوت مرگ آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علناً بگوید که فلان چیز بد است, مگر ممکن می شد که در کشور پادشاهی چیزی بد باشد.
در سمفونی ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می کند . این آهنگ خفیف و لطیف بخش است . اما به دل شما می نشیند . شما دائما انتظارش را دارید . باز این صدای خفیف تکرار می شود . منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می گیرد . کم کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می کند که دیگر اختیار از دستتان در می رود . مصیبت های جگرخراش هم همینطور بروز می کند . انسان اول تمام عمق آنها را درک نمی کند . گاهی خودی نشان می دهند و در نیستی فرو می روند . ناگهان تمام ارکستر به صدا در می آید . آنوقت اشک از چشم های شما جاری می شود و خودتان نمی دانید برای چه گریه می کنید.
بعضی چیزها را نمی شود گفت . بعضی چیزها را احساس می کنید . رگ و پی شما را می تراشد ، دل شما را آب می کند ، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست . مانند تابلو‌ئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد . عینا همان تابلوست . اما آن روح ، آن چیزی که دل شما را می فشارد ، در آن نیست . 
شاید اگر کاتوشکا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی کردند ، با من زندگی می کرد بدون اینکه زن من بشود . حالا نه پدر و نه مادر ، هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب ، پول ، جامعه ، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد ، برای یک عمر بفروشد ، برای اینکه بتواند فقط زندگانی کند ، زن ها همه خود را می فروشند ، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز ، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی . 
می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد ؟ عشق پنهانی ، عشقی که انسان جرات نمی کند هرگز با هیچکس درباره آن گفت و گو کند ، به زبان بیاورد ، به هر دلیلی که بخواهید - از لحاظ قیود اجتماعی ، از نظر طبقاتی ، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می خورد و می سوزاند و آخرش مانند نقره گذاخته شفاف و صیقلی می شود .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۵
احسان کمالی