نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی
آخرین نظرات
  • ۲۶ آبان ۹۷، ۱۳:۲۱ - حسن مجیدیان
    عالی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است


مجنون


چشمانش را که باز کرد اتفاقات دیروز در یک لحظه در ذهنش مرور شد. حالش هیچ تغییری نکرده بود،. چند ساعت که هیچ چند سال هم می خوابید حالش بهتر نمی شد. دلش میخواست همه چیز را فراموش کند از جایش بلند شود و زندگی را از نو شروع کند. اما بدون او که زندگی معنی نداشت. احساساتش را نمی توانست به درستی تشخیص دهد یک بار احساس حماقت میکرد و یک بار اضطراب وجودش را فرا میگرفت. گاهی ترس برش میداشت که چطور می تواند آن آدم سابق شود و زندگی اش را پیش ببرد.  چطور عادی رفتار کند که سر کارش کسی  متوجه حالش نشود. آن هم جلوی همکارانی که به همه چیز آدم کار دارند. آرزو میکرد همه چیز یک خواب باشد چشمانش را بست و سعی کرد خودش را به خواب بزند. صدای او در گوشش پیچید که با چشم بسته میگفت نمیشود امروز سر کارت نروی؟ و توی ذهنش جواب می داد اگر میشد که عالی بود. چشمانش را باز کرد تا چهره خوابالود او را ببیند اما اثری از او نبود . احساسی به او میگفت اینجا اتاق خودش نیست. بلند شد و روی تخت نشست. اطراف را خوب نگاه کرد واقعا اینجا اتاق خودش نبود. خواست از پنجره بیرون را نگاه کند اما پنجره باز نمیشد. به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود هرچه دستگیره را تکان داد در باز نشد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از شیشه کوچک بالای در به بیرون نگاه کرد دو زن با لباس سفید را در راهرو دید. فریاد زد کمک من اینجا گیر افتادم اما زنان ابدا به او توجهی نداشتند لحظه ای که ان دو زن از پشت در اتاق رد میشدند صدایشان را شنید که میگفتند بیچاره دو سال است اینجاست ولی حالش هیچ تغییری نکرده است. دنیا دور سرش چرخی زد. ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. با قدم های لرزان به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت رها کرد. چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. کاش هیچ وقت بیدار نمیشد...

  • احسان کمالی