نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

آخرین نظرات
  • ۲۶ آبان ۹۷، ۱۳:۲۱ - حسن مجیدیان
    عالی

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

قدیم


قدیم‌ها بود و مدرسه و بازیهای زنگ تفریح .

قدیم ها بود و تخته گچی.

قدیم ها بود و تابستان و روز آخر و امتحان آخر. از مدرسه تا خانه دویدن و گاهی پاره پاره کردن بعضی کتاب‌ها از سر شادی و حرص. کتاب‌هایی که کاش امروز بودند و تجدید خاطرات می‌کردیم.

قدیم‌ها بود و شوق سر کردن تابستان. مهاجرتی کوتاه از شهرمان به چند قدم آن طرفتر. شهر مادری ، هوای خنک و خانه پدربزرگ و مادربزرگ. تجدید دیدار بعد از ماه‌ها.

قدیم ها بود و صفای خانه پدربزرگ، دیوارهای کاهگلی و سقف های گنبدی.

قدیم ها بود و شیطنت پشت دار قالی ما به خیال خودمان می بافتیم و پدربزرگ باز می‌کرد و یک معمای بزرگ که پدربزرگ با نگاه به نقشه قالی زیر لب چه می گوید!

قدیم‌ها بود و پرسه در کوچه باغ های شهر مادری. نه تلویزیون مهم بود و نه ساعت. صبحانه خورده و نخورده از خانه می زدیم بیرون. خانه خاله و کلی خاطرات شیرین با برادر و پسر خاله. ظهر که میشد از همان کوچه باغها برمی‌گشتیم خانه. سایه درختان در گرمای تابستان و صدای اذان موذن زاده از بلندگوی مسجد. قدیم ها شنیدن صدای اذان هم صفای دیگری داشت.

قدیم‌ها بود و نهار خانه پدربزرگ. قدیم ها تلویزیون ها اگر سیاه و سفید بود اما خانه ها رنگی تر و باغچه ها سبز تر. درخت سیب ته حیاط و جوی آبی که اگر خوش شانس بودیم گاه گاهی آبی از آن میگذشت.

قدیم ها بود و آب خوردن از شیر آب حیاط خانه پدربزرگ.

قدیم ها بود و خرید کردن از مغازه کوچک محله و پیرمردی که سرش را از پنجره کوچک بیرون می‌آورد و خریدهایمان را تحویل می‌داد. آخرش هم به هر کداممان یک آبنبات جایزه می داد.

قدیم ها بود و شیطنت هایمان در مزرعه یونجه پدربزرگ. ترس از رفتن داخل اتاق کاهگلی مزرعه که انبار علوفه بود برای فصل زمستان. غروب با برادرم نوبتی فرغون پر از یونجه را تا خانه می بردیم تا گاو پدربزرگ گرسنه نماند. گاوی که شیرش پنیر صبحانه فردایمان می شد.

قدیم ها بود و توت تکاندن از درخت توی کوچه. بادام خوردن زیر درخت بادام باغ پدربزرگ. انگور چیدن از درختان انگور ته باغ و پایه های گِلی درختان انگور که تخت جمشیدمان بود.

چیدن یواشکی انارهای ترش و کال دور از چشمان پدر بزرگ. قدیم ها بود و عصر آب پاشی حیاط . آب پاشیدن به دیوار های کاهگلی و بوی خوش کاهگل.

فرشی میان حیاط و چای تازه. شب شام در هوای خنک و بعد جمع شدن دور پدربزرگ برای شنیدن قصه. پدربزرگ کلا سه چهار تا قصه بلد بود ولی شنیدنشان همیشه برایمان تازگی داشت.

قدیم ها بود و خوابیدن وسط حیاط زیر لحاف ، مچاله شدن در سرمای دلچسب و تماشای آسمان پرستاره. خوابمان می برد و احیا می شدیم برای روزی دیگر...

قدیم‌ها موبایل نبود، اینترنت نبود، شاید زندگی سخت تر بود اما حالمان خوبتر.

قدیم ها درهمان قدیم ها ماند.

ما ماندیم و دلی که برای قدیم ها پر میکشد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۴
احسان کمالی


مجنون


چشمانش را که باز کرد اتفاقات دیروز در یک لحظه در ذهنش مرور شد. حالش هیچ تغییری نکرده بود،. چند ساعت که هیچ چند سال هم می خوابید حالش بهتر نمی شد. دلش میخواست همه چیز را فراموش کند از جایش بلند شود و زندگی را از نو شروع کند. اما بدون او که زندگی معنی نداشت. احساساتش را نمی توانست به درستی تشخیص دهد یک بار احساس حماقت میکرد و یک بار اضطراب وجودش را فرا میگرفت. گاهی ترس برش میداشت که چطور می تواند آن آدم سابق شود و زندگی اش را پیش ببرد.  چطور عادی رفتار کند که سر کارش کسی  متوجه حالش نشود. آن هم جلوی همکارانی که به همه چیز آدم کار دارند. آرزو میکرد همه چیز یک خواب باشد چشمانش را بست و سعی کرد خودش را به خواب بزند. صدای او در گوشش پیچید که با چشم بسته میگفت نمیشود امروز سر کارت نروی؟ و توی ذهنش جواب می داد اگر میشد که عالی بود. چشمانش را باز کرد تا چهره خوابالود او را ببیند اما اثری از او نبود . احساسی به او میگفت اینجا اتاق خودش نیست. بلند شد و روی تخت نشست. اطراف را خوب نگاه کرد واقعا اینجا اتاق خودش نبود. خواست از پنجره بیرون را نگاه کند اما پنجره باز نمیشد. به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود هرچه دستگیره را تکان داد در باز نشد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از شیشه کوچک بالای در به بیرون نگاه کرد دو زن با لباس سفید را در راهرو دید. فریاد زد کمک من اینجا گیر افتادم اما زنان ابدا به او توجهی نداشتند لحظه ای که ان دو زن از پشت در اتاق رد میشدند صدایشان را شنید که میگفتند بیچاره دو سال است اینجاست ولی حالش هیچ تغییری نکرده است. دنیا دور سرش چرخی زد. ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. با قدم های لرزان به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت رها کرد. چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. کاش هیچ وقت بیدار نمیشد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۲
احسان کمالی