نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

آخرین نظرات

قدیم


قدیم‌ها بود و مدرسه و بازیهای زنگ تفریح .

قدیم ها بود و تخته گچی.

قدیم ها بود و تابستان و روز آخر و امتحان آخر. از مدرسه تا خانه دویدن و گاهی پاره پاره کردن بعضی کتاب‌ها از سر شادی و حرص. کتاب‌هایی که کاش امروز بودند و تجدید خاطرات می‌کردیم.

قدیم‌ها بود و شوق سر کردن تابستان. مهاجرتی کوتاه از شهرمان به چند قدم آن طرفتر. شهر مادری ، هوای خنک و خانه پدربزرگ و مادربزرگ. تجدید دیدار بعد از ماه‌ها.

قدیم ها بود و صفای خانه پدربزرگ، دیوارهای کاهگلی و سقف های گنبدی.

قدیم ها بود و شیطنت پشت دار قالی ما به خیال خودمان می بافتیم و پدربزرگ باز می‌کرد و یک معمای بزرگ که پدربزرگ با نگاه به نقشه قالی زیر لب چه می گوید!

قدیم‌ها بود و پرسه در کوچه باغ های شهر مادری. نه تلویزیون مهم بود و نه ساعت. صبحانه خورده و نخورده از خانه می زدیم بیرون. خانه خاله و کلی خاطرات شیرین با برادر و پسر خاله. ظهر که میشد از همان کوچه باغها برمی‌گشتیم خانه. سایه درختان در گرمای تابستان و صدای اذان موذن زاده از بلندگوی مسجد. قدیم ها شنیدن صدای اذان هم صفای دیگری داشت.

قدیم‌ها بود و نهار خانه پدربزرگ. قدیم ها تلویزیون ها اگر سیاه و سفید بود اما خانه ها رنگی تر و باغچه ها سبز تر. درخت سیب ته حیاط و جوی آبی که اگر خوش شانس بودیم گاه گاهی آبی از آن میگذشت.

قدیم ها بود و آب خوردن از شیر آب حیاط خانه پدربزرگ.

قدیم ها بود و خرید کردن از مغازه کوچک محله و پیرمردی که سرش را از پنجره کوچک بیرون می‌آورد و خریدهایمان را تحویل می‌داد. آخرش هم به هر کداممان یک آبنبات جایزه می داد.

قدیم ها بود و شیطنت هایمان در مزرعه یونجه پدربزرگ. ترس از رفتن داخل اتاق کاهگلی مزرعه که انبار علوفه بود برای فصل زمستان. غروب با برادرم نوبتی فرغون پر از یونجه را تا خانه می بردیم تا گاو پدربزرگ گرسنه نماند. گاوی که شیرش پنیر صبحانه فردایمان می شد.

قدیم ها بود و توت تکاندن از درخت توی کوچه. بادام خوردن زیر درخت بادام باغ پدربزرگ. انگور چیدن از درختان انگور ته باغ و پایه های گِلی درختان انگور که تخت جمشیدمان بود.

چیدن یواشکی انارهای ترش و کال دور از چشمان پدر بزرگ. قدیم ها بود و عصر آب پاشی حیاط . آب پاشیدن به دیوار های کاهگلی و بوی خوش کاهگل.

فرشی میان حیاط و چای تازه. شب شام در هوای خنک و بعد جمع شدن دور پدربزرگ برای شنیدن قصه. پدربزرگ کلا سه چهار تا قصه بلد بود ولی شنیدنشان همیشه برایمان تازگی داشت.

قدیم ها بود و خوابیدن وسط حیاط زیر لحاف ، مچاله شدن در سرمای دلچسب و تماشای آسمان پرستاره. خوابمان می برد و احیا می شدیم برای روزی دیگر...

قدیم‌ها موبایل نبود، اینترنت نبود، شاید زندگی سخت تر بود اما حالمان خوبتر.

قدیم ها درهمان قدیم ها ماند.

ما ماندیم و دلی که برای قدیم ها پر میکشد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۴
احسان کمالی


مجنون


چشمانش را که باز کرد اتفاقات دیروز در یک لحظه در ذهنش مرور شد. حالش هیچ تغییری نکرده بود،. چند ساعت که هیچ چند سال هم می خوابید حالش بهتر نمی شد. دلش میخواست همه چیز را فراموش کند از جایش بلند شود و زندگی را از نو شروع کند. اما بدون او که زندگی معنی نداشت. احساساتش را نمی توانست به درستی تشخیص دهد یک بار احساس حماقت میکرد و یک بار اضطراب وجودش را فرا میگرفت. گاهی ترس برش میداشت که چطور می تواند آن آدم سابق شود و زندگی اش را پیش ببرد.  چطور عادی رفتار کند که سر کارش کسی  متوجه حالش نشود. آن هم جلوی همکارانی که به همه چیز آدم کار دارند. آرزو میکرد همه چیز یک خواب باشد چشمانش را بست و سعی کرد خودش را به خواب بزند. صدای او در گوشش پیچید که با چشم بسته میگفت نمیشود امروز سر کارت نروی؟ و توی ذهنش جواب می داد اگر میشد که عالی بود. چشمانش را باز کرد تا چهره خوابالود او را ببیند اما اثری از او نبود . احساسی به او میگفت اینجا اتاق خودش نیست. بلند شد و روی تخت نشست. اطراف را خوب نگاه کرد واقعا اینجا اتاق خودش نبود. خواست از پنجره بیرون را نگاه کند اما پنجره باز نمیشد. به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود هرچه دستگیره را تکان داد در باز نشد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از شیشه کوچک بالای در به بیرون نگاه کرد دو زن با لباس سفید را در راهرو دید. فریاد زد کمک من اینجا گیر افتادم اما زنان ابدا به او توجهی نداشتند لحظه ای که ان دو زن از پشت در اتاق رد میشدند صدایشان را شنید که میگفتند بیچاره دو سال است اینجاست ولی حالش هیچ تغییری نکرده است. دنیا دور سرش چرخی زد. ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. با قدم های لرزان به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت رها کرد. چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. کاش هیچ وقت بیدار نمیشد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۲
احسان کمالی

arz


پرده اول:

تصور کنید شما رو بلانسبت مثل زباله از محل کارتون انداختن بیرون (اصلا خودم زباله) . به عالم و آدم هم برای برگشتن رو زدین و از در نگهبانی جلوتر راهتون ندادن. حالا تو این هیر و ویر یه آشنا که همش جلوش منم منم می کردید زنگ میزنه و یه کاری بهتون میسپره. در شرایطی این چنین بغرنج به یاد قدیما بادی تو غبغب میندازین و میگین : " اصلا نگران انجام کارت نباش ".

پرده دوم:

تصور کنین زبونم لال کشور ما هم مثل غرب رو به انحطاط رفته و شما دوستی از جنس مخالف (جاست فرند) دارید. حالا باز هم زبونم لال چند تا گردن کلفت مزاحم جاست فرند شما شدن و آن بزرگوار هم جهت شکوه به شما مراجعه کردن. بدلیل حس انسان دوستی زیاد شما ، رگ گردن را باد نموده و میگید  غلط کردن بسپرش به من. نگران مزاحمت گردن کلفت ها نباش!

پرده سوم:

تصور کنید روی یک قایق شکسته زپرتی! که روزگاری برای خودش لاکچری محسوب میشه و از بهترین قایق های دنیا بوده وسط اقیانوس دارید تخت گاز میرید. کف قایق سوراخه و قایق داره به سرعتی باور نکردنی پر از آب میشه. شما به عنوان عاقل جمع پا میشید و میگید اصلا نگران غرق شدن قایق نباشید!

پرده چهارم:

تصور کنید دور از جون خانه تان آتش گرفته ست آتشی جانسوز و میسوزد پرده ها و فرش ها را تارشان با پود! زن و بچه دارن دارن قیل و قال میکنن ولی شما یه لبخند توخالی میزنید و میگید نگران خونه خراب شدنمون نباشید!

پرده پنجم:

تو یه فیلمی  جکی چان یه رفیق داشت که همش میگفت نگران نباش من مامور اف بی آی هستم و اون بنده خدا هم به پشت گرمی مامور اف بی آی کلی جکی چان بازی درآورد! آخرش که دیگه محاصره شدن و هیچ غلطی ازشون ساخته نبود فهمید طرف از بیمارستان روانی فرار کرده و کلا تو توهمه!

پرده آخر:

همه چی آرومه نگران هیچی نباشید!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۳
احسان کمالی

حرف اضافه موقوف!


حتماً تا به حال پیش آمده که بخواهید درباره موضوعی بنویسید اما وقتی شروع به نوشتن کردید و حرفتان را زدید می بینید چند خط ناقابل بیشتر نیست. بعد هم احتمالا با خودتان می گویید چند خط که نشد نوشته و شروع می کنید به پر و بال دادن به نوشته تان. توضیح بیشتر و بیشتر و بشتر تا نوشته تان آن اندازه ای بشود که جلوی چهارتا وبلاگ غریبه نگویند این چه مطلبی است که چند خط بیشتر نیست!

توضیح اضافه خوب است اما نه همیشه. وقتی خوب است که توضیح شما ابهامی را برطرف کند یا به فهم بیشتر منظورتان کمک کند. اما اگر می خواهید همان جملات قبلی را با زبانی جدید تکرار کنید احتمالاً فقط از ارزش کارتان کاسته اید. تصور کنید یک نفر جلوی رویتان نشسته و یک حرف را هی پشت سر هم تکرار می کند چقدر آدم را عصبی می کند. می گویند در دنیای امروز به علت ظهور شبکه های اجتماعی و خواندن متن های کوتاه حوصله آدم ها برای خواندن مطالب طولانی کم شده است و به همین علت است که رمان های قطور دیگر مثل گذشته طرفدار ندارند. پس اگر توضیح بیشترتان چیزی به نوشته اضافه نمی کند ، به همان چند خط بسنده کنید. شما حرفتان را زده اید دیگر رسالت ندارید که آن را به عالم و آدم بفهمانید.همان طور که نظامی در نصیحت به فرزند خود می گوید :

کم گوی و گزیده گوی چون در

تا ز اندک تو جهان شود پر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۵۶
احسان کمالی

تو ماه گذشته من کارهای زیادی رو شروع کردم که مدت ها تو ذهن داشتم ولی به هر دلیلی انجام نمی دادم. نوشتن، نقاشی روی شیشه، دکوپاژ و پتینه کاری روی سفال و از دیشب ساخت مجسمه با سیم های مفتولی. 

اما ماجرای عکس بالا:

سه سال پیش در توقف چند روزه در تهران صبح جمعه به اتفاق همسرم به یه نمایشگاه دست فروشی صنایع دستی و وسایل قدیمی تو پارکینگ پاساژ پروانه سر زدیم. شاید شما هم گذرتون به اونجا افتاده باشه. چند طبقه پارکینگ و کلی وسایل جورواجور اونجا هست. وسایل اونجا رو به سه دسته تقسیم میکنم. اول وسایلی بودن که دوس نداشتم . دوم اونایی که من دوس داشتم ولی قیمتشون زیاد بود. این وسایل رو فقط تماشا می کردم و سوم وسایلی که خوشم میومد و قیمتشون هم به بودجه من می‌خورد. چند ساعتی اونجا چرخیدیم و چند تا صنایع دستی و وسایل تزئینی خریدیم. درست تو آخرین طبقه بود که چشمم افتاد به یه بنده خدایی که مجسمه های سیمی می فروخت. من تا اون روز از این جور مجسمه ها ندیده بودم و خیلی برام جالب بودن خصوصاً که صاحب مجسمه ها همون جا مجسمه هم می ساخت ‌ یا اگر می خواستی برات تغییراتی تو مجسمه ها می داد. من چند دقیقه وایسادم و کارشو تماشا کردم و آخر هم یکی از کاراشو خریدم. هنوز هم از نظر من اون کار یکی از خاص ترین و بهترین وسایل تزیینی خونه ماست:

این ماجرا اون قدر برای من جالب بود که گفتم باید حتما برم دنبالش و خودم ساختنش رو یاد بگیرم. اما مثل همه کارهایی که به دلایل مختلف پشت گوش میندازیم و قبلاً هم درباره ش گفتم ، این کار مشمول گذر زمان شد اما فکرش همیشه با من بود. از اون زمان سه سال گذشت تا اینکه دیروز غروب رفتم ابزار فروشی و سیم چین و انبردست و دم باریک و کلی سیم مفتولی خریدم و به محض رسیدن به خونه مشغول به خلق اولین کارم شدم!

از ۱۱ شب شروع کردم و ۵ صبح به اتمام رسید. باور نمی کنید چقدر دیدن نتیجه کار لذت بخش بود. چند دقیقه ای فقط با لبخند نگاش می کردم. اگر تجربه کارهای هنری داشته باشید می دونید که دیدن نتیجه زحمتتون چقدر شیرینه. اون قدر این کار برام لذت بخش بود که تصمیم گرفتم این حال خوب رو با شما هم قسمت کنم. این نتیجه کار من:

خودم که خیلی از نتیجه کار راضی هستم. 

امروز صبح هم به محض بیدار شدن کار جدید رو شروع کردم و بعد از چند ساعت این شد نتیجه‌‌ ش :

چیزی که این هنر رو خاص تر میکنه اینه که بیشتر از مهارت به خلاقیت نیاز داره و با دیدن یک اثر آماده نمیشه مشابهش رو خلق کرد. همین هم باعث لذت بخش تر شدن کار میشه. اگر شما هم به این هنر علاقه دارید مقداری سیم مفتولی نمره ۱ ، ۱.۵ ، ۲ و ۴ تهیه کنید ، انبردست و دم باریک هم که همه جا گیر میاد. شما می مونید و هنرتون که چه جوری مفتول ها رو شکل بدید.

برای اینکه برای شروع کار ایده بگیرید چند تا عکس از مراحل کار میذارم امیدوارم مفید باشه:


جهت مشاهده این مطلب در سایت ویرگول اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۳
احسان کمالی

response


چند روز قبل با دوستم درباره این موضوع صحبت می کردیم که اگر شهرداری یک مرکز تفریحی یا شهربازی در شهرمان احداث کند چقدر حال و هوای شهر عوض می شود. برایم جای سوال بود چرا با اینکه شهرداری می تواند در این زمینه سرمایه گذار جذب کند یا با سرمایه گذاری کسب درآمد خوبی داشته باشد اما اقدامی نمی کند. دوستم جواب جالبی برای سوالم داشت : "چون این پروژه از آن دست پروژه هایی نیست که کمکی به حفظ جایگاهشان کند! ". او عقیده داشت کارهایی که بعضی ( و فقط بعضی ) مسئولین انجام می دهند نه در جهت خواسته های مردم بلکه برای کسب رضایت مقام های بالا دستی و حفظ جایگاهشان است.


پست و مقام


خوب که به موضوع نگاه کردم دیدم حرفش حساب است. اگر خوب به دور و برمان نگاه کنیم افراد مختلف رویکردهای متفاوتی در انجام وظایف محول شده به ایشان دارند. گروه کوچکی فارغ از اینکه زحمتشان چه پاداش یا نتیجه ای برای آن ها در بر خواهد داشت مسئولیتی را که پذیرفته اند به نحو احسن و با دلسوزی تمام به انجام می رسانند. اما گروه بزرگتری که شاید خود ما هم جزء آن ها باشیم در حد رفع تکلیف و نه بیشتر کار می کنند. فقط کافیست مسئولیت را از خود سلب کنند و اطمینان حاصل کنند بازخواست نمی شوند، دیگر مهم نیست که سرانجام آن کار چه خواهد شد. تعدادی از همین افراد که صاحب پست و مقامی (هر چقدر هم کوچک) هستند و جاه طلبی بیشتری دارند ، در انجام کارهایشان علاوه بر زیر سوال نرفتن، جایگاه و منافعشان را نیز در نظر می گیرند، اگرچه با مصلحت جامعه در تضاد باشد. اگر خوش شانس باشیم در برخی موارد منافع این قبیل افراد و جامعه در یک سمت قرار می گیرد و مردم از اقداماتشان بهره مند خواهند شد.


responsability


این موضوع یکی از دردهای بزرگ جامعه ماست. بی تفاوتی در انجام وظایف! (خصوصاً در بخش دولتی). این که چه دلیلی پشت این رفتارها نهفته است، مقصر کیست و چرا جامعه ما به این بلا مبتلا شده است جای بحث زیادی دارد و صد البته تخصص خاص خود را می طلبد اما چیزی که واضح است این است که وجدان کاری هم در کنار ارزش های فراوان دیگر در جامعه ما رو به زوال گذاشته است. شاید فحاشی در فضای مجازی بیشتر دیده شود و سلبریتی ها و برنامه های تلویزیونی و رادیویی دائم درباره آن صحبت کنند، اما متاسفانه موضوعاتی از این دست کمتر به چشم می آیند و به آن پرداخته می شود.


تغییر


برای اصلاح یک جامعه می بایست تک تک افراد در جهت اصلاح خود قدم بردارند. خوب است از امروز و در اولین قدم تلاش کنیم خود را از دسته اول جدا کرده و  در انجام وظایف خود دلسوزانه تر عمل کنیم، در عین حال به لیست مشکلاتی که به آن می پردازیم این مورد را هم اضافه کنیم و به خود و دیگران بگوییم : وجدان کاری داشته باش در اینستاگرام هم فحاشی نکن!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۵
احسان کمالی

آرزوها

هر چیزی سن و روحیات خاص خودش را می‌طلبد. در کودکی شوق یک چیز را داریم و در نوجوانی آرزوی چیز دیگر. در کودکی از صبح تا شب بی وقفه دوچرخه سواری می کردیم و امروز برای ۵ دقیقه دوچرخه سواری نه شوقی داریم و نه نفسی. طعمی که یک بستنی در کودکی داشت اکنون دیگر هرگز قابل تکرار نیست. بستنی همان است ولی ما دیگر آن کودک نیستیم. علایق و آرزوهایمان عوض شده و دلمان برای چیزهای دیگری لک می زند.

همیشه همین طور بوده است وقتی به چیزهایی میخواهیم می رسیم که دیگر آن لذت قبل را برایمان ندارد. اگر در قدیم یک بستنی ما را خوشحال میکرد الان که تهیه آن برایمان راحت است و احتیاجی به اصرار به پدر و مادر برای خرید آن نیست دلمان فلان ماشین مدل بالا را می خواهد. اگر خوش شانس باشیم روزی آن ماشین را به دست خواهیم آورد ولی دیگر لذتی که می توانست داشته باشد  را ندارد.

Childhood


اگر همین الان ذهن خود را مرور کنید خواسته ها و هدف های زیادی دارید. شاید تهیه آن ماشین و خانه ای که دوست دارید در حال حاضر برایتان  مقدور نباشد ولی خواسته های زیادی هستند که برای ما قابل دسترسی هستند شاید در ذهنتان می خواهید کلاس ساز بروید ، فلان رشته ورزشی را شروع کنید یا جایی را برای مسافرت انتخاب کرده اید ، اما همه این کارها را به آینده موکول می کنید و با خود می گویید الان موقع مناسبی نیست و کارهای مهم تری دارم که باید انجام دهم. آیا از خودتان مهم تر کسی یا چیزی را سراغ دارید؟ آیا پنج سال دیگر هم مسافرتی که دوست دارید به اندازه امروز برایتان لذت بخش است؟ آیا چند سال بعد انرژی شروع یک رشته ورزشی را دارید؟ دل و دماغ ساز زدن چطور؟

این را در نظر بگیرید که زندگی یک بار اتفاق می افتد‌ و مثل فیلم نمی تواند از اول شروع شود یا برای کارهای دیگر ما صبر کند! جوری زندگی نکنید که امروزتان برای آینده سپری شود و آینده تان در حسرت امروز. بیایید با خودمان مهربان باشیم و در ‌کنار تلاش برای آینده به خواسته ها و آرزوهای امروزمان هم توجه کنیم و حال دلمان را خوب نگه داریم‌. بیایید این بار دیر نرسیم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۸
احسان کمالی

منبع خبری

در عصر ارتباطات و با رشد اینترنت و شبکه های مجازی ، سرعت پخش اخبار به نحو چشمگیری افزایش یافته است و هر اتفاق یا خبری در کمتر از چند ساعت دست به دست می چرخد و اکثر افراد را مطلع میکند. اما سوال اینجاست که به کدام منبع خبری می توان اعتماد کرد؟ 

در گذشته منابع خبری به شبکه های تلویزیونی و رادیویی داخلی و دورهمی دوست و فامیل و همسایه محدود می شد. معدود افرادی هم اهل روزنامه و مجله بودند. با رواج ماهواره و شبکه های فارسی زبان منبع خبری بعضی افراد به سمت شبکه های تلویزیونی فارسی زبان خارج از کشور گرایش پیدا کرد، شبکه هایی که گاه مغرضانه و گاه از روی ناآگاهی دیدگاه های غلط را به بیننده القا میکرد. مشکلی در منابع خبری قبلی هم وجود داشت!

 اما اتفاق بزرگ در عرصه خبر و گسترش اطلاعات ، اینترنت و در حال حاضر شبکه های اجتماعی و پیام رسان هایی نظیر تلگرام و واتس اپ می باشد. اگر در گذشته منابع خبری به چند شبکه ماهواره ای یا تلویزیون داخلی و روزنامه محدود می شد اما اکنون با دنیایی از منابع خبری مختلف روبرو هستیم.

socialnetworks

اگرچه شبکه های اجتماعی و پیام رسان ها خبرگزاری محسوب نمی شوند ولی در حال حاضر در حال ایفای چنین نقشی هستند و بالطبع می بایست خبرهای کذب را از خبرهای واقعی قابل تشخیص باشد. برای رسیدن به چنین توجه به موارد ذیل می تواند مفید باشد :

  1. منبع خبر ذکر شده باشد.
    ایجاد یک خبر غیر واقعی زمان زیادی نمی خواهد. شما در عرض چند دقیقه می توانید یک خبر دروغ بدون ذکر منبع ولی با ظاهر آراسته ایجاد کنید. اگر در انتهای خبر منبع معتبر ذکر شده باشد به راحتی می توان صحت و سقم خبر را بررسی کرد.
  2. گرداننده صفحه یا کانال مورد نظر مشخص باشد.
    دارنده بسیاری از صفحات و کانال ها در شبکه های اجتماعی به راحتی قابل شناسایی نمی باشد و معمولا برای جذب مخاطب و کسب درآمد ایجاد شده اند. طبیعی است یکی از بهترین راه های جذب مخاطب ارسال اخبار جذاب و پرطرفدار می باشد  و بالطبع چون مسئولیتی متوجه گردانندگان این صفحات نیست  ممکن است خبر واقعی نباشد.
  3. آیا خبر برای ایجاد کننده آن منافعی دارد؟
    طبیعی است وقتی خبری را از منبعی می شنویم یا می خوانیم که برای گوینده خبر منافعی دارد باید با دقت بیشتری صحت خبر را مورد بررسی قرار داد. انسان در جهت منافع خود ممکن است دست به هر عملی بزند و این مطلب برای همه خبرگزاری های رسمی و غیر رسمی و شبکه های اجتماعی قابل تعمیم است.
  4. از منابع مختلف و متفاوت کسب خبر کنید.
    وقتی از منابع مختلف کسب خبر کنیم این امکان را داریم که دیدگاه های مختلف را بررسی کنیم و با منطق خود نتیجه گیری کنیم.
  5. گوگل و ویکی پدیا به تنهایی منبع خبری محسوب نمی شوند.
    افراد زیادی هستند که به محض شنیدن یک موضوع آن را در گوگل جستجو کرده و اگر در لینک های ابتدایی آن خبر را یافت کنند بنا را به صحت و درستی خبر می گذارند بدون اینکه به سایتی که سر زده اند توجهی داشته باشند. کسب اطلاعات از ویکی پدیا هم چندان قابل استناد نیست چون به راحتی توسط افراد قابل ویرایش است. آخرین مورد آن هم داستان معروف آقای گزارشگر و  معمار ورزشگاه و امیر دولاب است!

    تفکر

    در پایان باید بگویم که علاوه بر موارد ذکر شده  قبل از اینکه پخش کننده مطلب یا خبری باشیم اندکی تفکر کمک بزرگی به ما می کند. هنوز فراموش نکرده ایم که چند هزار نفر عدد 8 را کامنت میکردند تا چراغ های بنز روشن شود یا تصویر مات شفاف شود!

    شما برای بررسی صحت وسقم اخبار چه پیشنهادی دارید؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۵
احسان کمالی

بدشانسی


نمیدونم چرا  بد بیاری ها و بدشانسی ها نمیان وقتی هم میان یه دفعه با هم میان سراغ آدم. سر کار با همکارت بحث میکنی میری خونه با خانمت بحث میکنی عصر تیم محبوبت بازی رو میبازه.

با خودت میگی لیگ ایران هم شد فوتبال؟ شب میشینی پای تلویزیون که بازی تیم محبوب اروپاییتو  تماشا کنی اون هم میبازه و کلکسیون تکمیل میشه. حالا این وسط ماشین هم خراب شده باشه یا بی پول باشی یا  سردرد باشی هزار جور مشکل دیگه که نور علی نوره.

 نسخه ای ندارم برای این روزا فقط خواستم بگم اگه شما هم اینجور روزا رو تجربه کردید تنها نیستید. باید بشینیم و با هم چاره ای پیدا کنیم. میگن وقتی به بدبیاری ها فکر کنی انرژی های منفی رو جذب میکنی و بدبیاری پشت بدبیاری میاد سراغت. من که این حرف ها رو قبول ندارم. مثلا تیم فوتبال بارسلونا چه گناهی کرده که من صبح با همکارم کل کل کردم. اصلا چه معنی میده یه نفر تو کشور ایران نتایج یه تیم فوتبال اروپایی رو به شانس یا بدشانسی خودش ربط بده. بهتره حداقل از همون کالاهای ساخت داخل استفاده کنیم و شانسمون رو به تیم های داخلی لینک بدیم.

حالا این وسط ابوطیاره ما از کجا میفهمه که صبح با همکارت بحث کردی یا عصر قراره تیم فوتبالت ببازه هم واسه خودش حکایتیه. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۳۶
احسان کمالی

این نوشته را در یک کانال تلگرامی خواندم و دیدگاهش برایم جالب بود. شما هم بخوانید و خودتان قضاوت کنید.


زمانی می گفتند جنیفر لوپز انتهایش را سیصد میلیون دلار بیمه کرده. اینکه چه موشک یا نیسان آبی ممکن بود به انتهای ایشان برخورد کند که چنین بیمه ای برایش در نظر گرفته بودند به خودش و شرکت بیمه گر مربوط است. اما اصل ماجرا را همین اول آوردم که اگر خیلی حساس هستید بقیه اش را نخوانید!

چند سال پیش رفته بودیم مبل بخریم. روی یکدست مبل که خیلی هم معمولی به نظر می رسید قیمت زده بود 50 میلیون تومان! برای یک کارمند گنجشک روزی مثل من خیلی عجیب بود. مدام با خودم فکر می کردم کسی که این مبل را می خرد چه مهمان های گران سنگی دارد؟!

آدم باید رفیق هایی داشته باشد که باسن شان چند میلیون دلار بیرزد که چنین مبلی بخرد ببرد بگذارد گوشه خانه اش!

اصولاً چیزهایی در این دنیا هست که من آنها را نمی فهمم. مثل مبل پنجاه میلیون تومانی، مثل آشپزخانه بسیاری از ایرانی ها که حتماً چند دست کاسه بشقاب یکجایش قایم است که هرگز در آن غذا نمی خورند! 

مثل داشتن دندان های خراب و کرم خورده اما کفش های مارک! اصلاً من اُمل، چیپ، باسن پنجاه هزارتومانی! ولی واقعاً این چه دردی است که به جان جامعه ما افتاده؟

چرا پولی که به این سختی و در این گرانی به دست می آوریم و با آن می توان سفر رفت، کتاب خرید، کنسرت رفت، فیلم خوب دید و چیزهایی را تجربه کرد که به دانش و سواد آدم و اطرافیانش اضافه کند را باید خرج پرده و قاشق چنگال و فرش و موکت هایی کرد که خریدنشان ضرورتی ندارد؟

تا حالا شنیده اید کسی بگوید: رفتیم خونه فلانی بهمون توی بشقاب چینی شام نداد، زین پس قطع رابطه می کنیم! اما حتماً شنیده اید که گفته اند رفتار فلانی آنقدر بد بود که دیگر رفت و آمد نکنیم.

دیده اید در مراسم ختم یک بانوی محترم، مداح بگوید روحش شاد که از او چند سرویس چینی آکبند به یادگار ماند! دمش گرم مرحوم که باند ده میلیون تومانی روی پراید هشت میلیونی اش بست و ...

-آقا! به سلیقه آدم ها احترام بگذار. 

بعضی ها اینطوری لذت می برن خوووو!

چرا باید به هر سلیقه ای احترام بگذاریم؟! حساب آنها که دارند و سگ شان را هم می برند جراحی زیبایی جداست، اما بزرگوار بی سوادی که در عمرت یک صفحه کتاب هم نخواندی و هیچ هنری نداری و باسنت نهایتاً با چک و چانه 55 هزارتومن بیمه شود! چرا باید در هر تولد و عروسی و نامزدی یک دست لباس شب جدید از شوهرت بخواهی که کارگر روزمزد است؟

روزگار طلایی ما ایرانی ها وقتی نیست که شاه برگردد؛ وقتی است که این تجملات مزخرف از زندگی هایمان کوچ کند!

نوشته احسان محمدی

منبع: تلگرام _کانال دموکراسی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۳
احسان کمالی