نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی

نوشتن برای بیشتر آموختن

نوشته های احسان کمالی
آخرین نظرات
  • ۲۶ آبان ۹۷، ۱۳:۲۱ - حسن مجیدیان
    عالی
نویسندگان


هر بار صحبت از ایران و ایرانی می شود بسیاری از ما بادی به غبغب می اندازیم و از فرهنگ غنی و تاریخ آنچنانی و هوش سرشار و هزار مطلب این چنینی صحبت می کنیم اما واقعا آیا ما چیزی برای افتخار کردن داریم؟

چون این مطلب ممکن به بسیاری از خوانندگان عزیز بربخورد باید در همین ابتدا عرض کنم این نوشته افکار مغشوش و احتمالاً اشتباه بنده می باشد و هیچ اصرار و ادعایی در پذیرش آن توسط خوانندگان آن ندارم.

دوره های پرباری از لحاظ قدرت نظامی، علمی و فرهنگی در گذشته ما به چشم میخورد که من نوعی درباره جزئیات آن اطلاع چندانی ندارم. در همین حد میدانم که حکومت های قدرتمندی مثل ساسانیان و هخامنشیان داشته ایم و دانشمندانی چون ابن سینا و خوارزمی و خیام و ادیبانی چون مولانا و سعدی و حافظ. همه این بزرگواران قابل احترام هستند ولی مربوط به قرون خیلی دور تاریخ ما می باشند. از حمله مغول به ایران قریب به 800 سال می گذرد و مطالعه در باب تاریخ این دوره فقط در انسان حس نا امیدی القا می کند. شاید در کل این مدت تک ستاره هایی در تاریخ این کشور درخشیدن گرفته باشند اما به طور کلی کشور ما در چند قرن گذشته محل تاخت و تاز قدرت های بزرگ و بازار فروش محصولات کشورهای صنعتی و محل حکومت نالایقان بوده است. حکومت ها همان جور اداره می شدند که قرن های قبل می شدند و استعمارگران همان جور غارت می کردند که قرن های قبل بدان مشغول بودند. نفوذ پرتقالی ها در ابتدای استقرار صفویه آغاز شد و از آن تاریخ خلیج فارس و دریای عمان به زیر سلطه غربی ها در آمد که تا به امروز این مناطق دست نشانده سیاست آن هاست.( گویا تنها ادعای ما سر نام آن است که فارس باشد یا ...) در زمان حکومت صفویه در ایران، اروپا در حال پیشرفت چشمگیر در زمینه های مختلف بود. جالب است بدانید اختراع ماشین بخار در اروپا مقارن با حکومت صفویه در ایران است که نه تنها آن زمان بلکه سال ها بعد از آن هم خبری از پیشرفت و ترقی در آن نبود. مردم ما در آن زمان بی اطلاع از تحولات دنیا زندگی ایلیاتی خود مشغول بودند. نه نظم و قانونی بود ، نه عدالت و امنیتی ، نه صنعت و جاده و بهداشت و ....

مقارن با انقلاب صنعتی در اروپا تمامی تاریخ ایران شاهدی است بر تجاوزهای متعدد و مداوم به جان و مال مردم. گذشته از غصب مال و اموال مردم ، ایران کشوری بود که در آن شاهان و شاهزادگان نه تنها توسط دشمنان بلکه توسط بستگان خود به قتل می رسیدند یا کور و اخته می شدند. در ایران بعد از اسلام و طی قرن هایی که به متحد شدن دوباره ایران در دوره صفوی انجامید همین سنت برقرار بود. تاریخ صفویان نیز سرگذشت بی پایانی است از قتل و کور کردن اعضای خاندان سلطنتی ، بگذریم از دیوانیان و مردم عادی.

در زمان افشاریه و زندیه و قاجاریه هم وضع به همین منوال بوده است. خود آقا محمدخان در نوجوانی و در پی شکست طایفه اش در نبرد با قبیله ای دیگر اخته شده بود!!!

تاریخ ما سرشار است از بذل و بخشش های پادشاهان به حکومت های خارجی مثل روسیه و انگلیس و پرتغال و ... که بر سر چپاول منابع این کشور با یکدیگر در رقابت بوده اند و حاکمان ما هم نظاره گر این اوضاع! جالب است که گاهاً پادشاهان ما هم برای واگذاری امتیازات به این کشورها رشوه میگرفتند. حالا اینکه چرا پادشاه یک کشور باید رشوه بگیرد الله اعلم!

حکومت های قبل از قاجاریه به حراج ثروت این مملکت بسنده میکردند اما قاجاریه خاک کشور را هم طی قراردادهای مختلف به بیگانگان واگذار کرد. نفوذ کشورهای استعماری در کشور ما به حدی بوده است که چهار پادشاه اخیر از حکومت 2500 ساله شاهنشاهی را استعمار آورده و استعمار برده است. عزل و نصب های دوره قاجاریه که با فشار دولت های اروپایی انجام میگرفته است به کنار!

امیرکبیر

در این بین دلسوزانی هم بودند که به لطف فساد موجود در حکومت های نالایق و گرگ های استعمار در مدت زمان کوتاهی از دور خارج شدند و حتی جان بر سر این راه دادند. اگر مصدق ها امیرکبیرها و قائم مقام ها در این کشور تصمیم گیرنده بودند شاید این روزها اوضاعمان جور دیگری بود.

تاریخی که بزرگی مانند امیرکبیر را قربانی کرده است دیگر چه جای افتخار کردنی دارد؟

صحبت کردن درباره تاریخ فرصت زیادی می طلبد و نه بنده سررشته آن را دارم و نه خواننده حوصله آن را. ولی از همه خوانندگان عزیز این نوشته دعوت میکنم پیش از پنهان کردن عقب افتادگی های امروزمان پشت تاریخ پربارمان اندکی درباره آن تحقیق و مطالعه کنند. تاریخی که به مرور ما را انسان هایی تن پرور ، از زیر کار در رو و دنبال درآمد های آسان بارآورده است که منافع شخصی را به منافع جمعی ترجیح می دهیم.

به نظر بنده ما کشوری هستیم متکی به پول منابع خام که از تمدن فقط ظواهر آن را یدک می کشیم و  قرن هاست که دیگر چیزی برای افتخار کردن نداریم. 

پی نوشت:

  • مقصود بنده از حکومت های مورد بحث تا قبل از سال 1357 است و از آن سال به بعد را به کارشناسان آن واگذار میکنم.
  • مجدداً تاکید میکنم این نوشته افکار مغشوش و احتمالاً اشتباه بنده می باشد و هیچ اصرار و ادعایی در پذیرش آن توسط خوانندگان آن ندارم.
  • احسان کمالی

اطراف خود چند نفر را می شناسید که اهل مطالعه باشند؟ در محل کار، جمع دوستان یا خانواده. معمولاً افراد زیادی یافت نمی شود و از آن تعداد اندک هم درصد بالایی رمان می خوانند. قصد ندارم رمان خواندن را بی ارزش جلوه دهم یا زیر سوال ببرم. مطمئناً یک رمان خوب می تواند تاثیرات مثبت فکری از خود بر جای گذارد ولی معمولاً تاثیر آن به اندازه کتاب هایی که به طور ویژه به موضوعات خاص پرداخته اند نمی باشد. باز هم گلی به گوشه جمال آن هایی که رمان می خوانند. گوشه و کنار جامعه پر شده است از عزیزانی که کل مطالعه شان خلاصه شده است به کتاب هایی که در دوران تحصیل خوانده یا می خوانند و صفحات اینستاگرامی یا کانال های تلگرامی که معمولاً هدف اولشان جذب مخاطب بیشتر است نه نشر مطالب مفید و مستند. تازه آنجا هم مطالب طولانی خواننده زیادی ندارد. به هر روی این مقدمه را بدین جهت عرض کردم که بگویم با این اوضاع غم انگیز وضعیت مطالعه در کشور اکثریت قریب به اتفاق ما درباره تمام مسائل به قطعیت نظر می دهیم و با شنیدن نظر مخالف رگ گردنمان باد می کند و سرخ می شویم و فریاد میزنیم و گاهاً در فضای مجازی اگر کسی ما را نشناسد فحشی هم نثار طرف می کنیم. آیا واقعاً به این قطعیت رسیده ایم که نظرمان به طور یقین و با اتکا به منابع معتبر درست است؟ آیا صرفاً چیزی نیست که از گذشته شنیده باشیم و حتی ندانیم اولین بار چه کسی آن را به ما گفته است؟ آیا به این اعتماد به نفس رسیده ایم که هرچه ما فکر می کنیم درست است؟ حتی اگر حق با ما باشد رسالتی نداریم که آن را به عالم و آدم بفهمانیم.

رودخانه هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر است


بسیاری از تفکرات و عقاید ما متکی بر شنیده هایمان از محیط خانواده و مدرسه می باشد که لزوماً درست نیست. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که با خواندن یک کتاب یا مشاهده یک سخنرانی یا هر منبع دیگری به افکارتان درباره موضوعی خاص به دیده تردید بنگرید. باور کنید هرچقدر هم که ما انسان کاملی باشیم باز هم اگر خوب خودمان را بتکانیم عقاید و افکار اشتباه و غیر منطقی دور و برمان پیدا می شود. خوب است قبل از جانبداری از هر موضوعی یک بار دیگر دور از تعصب افکارمان را مرور کنیم. آیا واقعا حق با ماست یا به اتکای منابع نامشخص از یک تفکر مبهم دفاع می کنیم. برای هرکس بشود نقش بازی کرد برای وجدان خودمان نمی شود. گاه گاهی افکار و عقاید یک خانه تکانی اساسی می خواهد.


  • احسان کمالی

بنده یک عادتی دارم و هنوز به این جمع بندی نرسیدم که عادت خوبیه یا عادت بد. ماجرا از این قراره که برای من 

  • احسان کمالی

احتمالاً اسم کتاب ملت عشق یا چهل قانون عشق به گوشتان خورده باشد. پرفروشترین رمان کشور ترکیه و در دوره ای پرفروشترین کتاب ایران. اثر نویسنده ترک تبار الیف شافاک که در ترکیه بیش از 500 بار تجدید چاپ شده است.

  • احسان کمالی

who are you

قرار بود اینجا به طور منظم مطلب بنویسم و تمرین کنم برای نویسندگی. ولی خب مثل همه کارهایی که شروع میکنیم و به سرانجام نمی رسه این هم به جایی نرسید. ماه اول نه تا مطلب ماه دوم چهار تا، ماه سوم دو تا و دو ماه آخر یک مطلب و بعد هم هیچی دیگه! با سرعت زیاد به سمت هیچ میل کردم! ولی از اونجا که در ناامیدی بسی امید است و باید نیمه پر لیوان رو دید و این حرفا باید بگم با وجود تعطیلی اینجا روزی شش هفت نفر سر میزنن و بازدید کننده هام هنوز به صفر نرسیده. همین دیروز رکورد زدم و با این که مدت زیادیه مطلب جدیدی ننوشتم ده تا بازدید کننده داشتم. از عزیزانی که به من سر میزنن خواهش میکنم یه کامنتی چیزی بذارن که حداقل بدونم کیا هستن که این همه به من لطف دارن. شاید همین انگیزه ای بشه برای نوشتن مطالب جدید. شاید مسیر زندگی من تغییر کنه. شاید باعث شه معتاد نشم :)

شما که زحمت می کشید تا اینجا میاید لطف کنید یه نشونی هم از خودتون جا بذارید. با تشکر 

  • احسان کمالی


مدتی است عادت کتاب صوتی گوش کردن را پیدا کرده ام  بسیار عادت خوبیست. این روزها که سرانه مطالعه به خواندن تابلوی مغازه ها محدود شده است و آن هایی هم که علاقه دارند شاید کمتر فرصت کنند ساعتی با خود خلوت کنند و کتابی دست بگیرند و حظی ببرند گوش دادن به کتاب های صوتی شاید کمی حالمان را بهتر بکند. خصوصا برای اوقاتی که زمان زیادی پشت فرمان هستیم یا کاری انجام میدهیم که نیاز به تمرکز زیادی ندارد.

  • احسان کمالی
این مطلب رو به مناسبت تولدم تو سایت ویرگول منتشر کردم.
تولدم 14 تیر بود!

روزی که گذشت آغاز سی و چهارمین سال زندگی بنده بود. سی و سه سال گذشت و چشم بر هم زدنی بود.

سال هاست منتظر ساحل آرامشی هستم که بگویم خب از اینجا به بعد دیگر همه چیز روی روال است و دیگر فقط باید از زندگی لذت برد اما مانند همان جمله معروف فضای مجازی که میگوید: "لحظه های زندگی را در جستجوی خوشبختی گذراندیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات سپری شده بود" انگار قرار نیست چیزی به نام ساحل آرامش وجود داشته باشد.

آغاز سی و چهارمین سال زندگی ام اما حال و هوای خوبیست . همسری که با هم خوشبختیم ، پسری که کم کم دارد از سر و کولم بالا رفتن را می آموزد ، دوستانی که نمیتوان زندگی را بدون آنها متصور بود و پدر و مادری که بودنشان همیشه قوت قلب است.

هنوز برای شروع هر کاری انرژی دارم و هزار راه نرفته برای رفتن در ذهن دارم کما اینکه بسیاری را نیز آغاز کرده ام.

بعد از سی و سه سال اندکی خونسرد بودن ، به دنبال علایق رفتن و لذت بردن از زندگی را آموخته ام و چه حال خوبی دارد همه اینها.

بعد از سی و سه سال وادی هنر به من لطف بسیار کرد و به عنوان نوآموزی مشتاق مرا در آغوش خود پذیرفت و من هم چه خوب قدر دانستم این موقعیت و این ایام را.

وادی هنر من را که برای هیچ کاری حوصله بیش از یک ساعت مداوم وقت گذاشتن را نداشتم ساعت ها و تا نیمه های شب پای انجام کاری می نشاند و من نوآموز تازه درک میکردم چه لذتی میبرند اهل هنر از خلقت خویش!

متنی که دیروز ذیل عکس جشن کوچکی که همسر و دوستان خوبم تدارک دیده بودند در اینستاگرام منتشر کردم و از اعماق دلم بر می آمد و عکس هایی از حال خوب این روزهایم را به عنوان حسن ختامی بر درازه گویی هایم برایتان می آورم:


" فاصله زیادی نیست از آنچه در کودکی از سی و چند سالگی در ذهن داشتم و امروز که سی و سومین سال زندگی ام را هم سپری کردم.

آن روزها رسیدن چنین روزی مقصدی بود بس بعید اما این روزها خودم را بسیار نزدیک به همان کودکی احساس میکنم. انگار که کودکی هنوز پابرجاست!

بیچاره کودکی ام که تحمل بزرگ شدن را ندارد!

دلخوشی این روزهایم دیگر بازی های کودکی نیست. خانواده ایست که در کنارم است و دوستانی که بودنشان تحمل سختی های روزگار را برایم آسان میکند.

بودنتان بهانه خوب بودن است.

ممنون بخاطر همه چیز "

تلاش برای جان دادن به فلز


تلاش برای جان دادن دوباره به چوب


حوض ماهی


پرتره پسرم هومن


بونسای



  • احسان کمالی

قدیم


قدیم‌ها بود و مدرسه و بازیهای زنگ تفریح .

قدیم ها بود و تخته گچی.

قدیم ها بود و تابستان و روز آخر و امتحان آخر. از مدرسه تا خانه دویدن و گاهی پاره پاره کردن بعضی کتاب‌ها از سر شادی و حرص. کتاب‌هایی که کاش امروز بودند و تجدید خاطرات می‌کردیم.

قدیم‌ها بود و شوق سر کردن تابستان. مهاجرتی کوتاه از شهرمان به چند قدم آن طرفتر. شهر مادری ، هوای خنک و خانه پدربزرگ و مادربزرگ. تجدید دیدار بعد از ماه‌ها.

قدیم ها بود و صفای خانه پدربزرگ، دیوارهای کاهگلی و سقف های گنبدی.

قدیم ها بود و شیطنت پشت دار قالی ما به خیال خودمان می بافتیم و پدربزرگ باز می‌کرد و یک معمای بزرگ که پدربزرگ با نگاه به نقشه قالی زیر لب چه می گوید!

قدیم‌ها بود و پرسه در کوچه باغ های شهر مادری. نه تلویزیون مهم بود و نه ساعت. صبحانه خورده و نخورده از خانه می زدیم بیرون. خانه خاله و کلی خاطرات شیرین با برادر و پسر خاله. ظهر که میشد از همان کوچه باغها برمی‌گشتیم خانه. سایه درختان در گرمای تابستان و صدای اذان موذن زاده از بلندگوی مسجد. قدیم ها شنیدن صدای اذان هم صفای دیگری داشت.

قدیم‌ها بود و نهار خانه پدربزرگ. قدیم ها تلویزیون ها اگر سیاه و سفید بود اما خانه ها رنگی تر و باغچه ها سبز تر. درخت سیب ته حیاط و جوی آبی که اگر خوش شانس بودیم گاه گاهی آبی از آن میگذشت.

قدیم ها بود و آب خوردن از شیر آب حیاط خانه پدربزرگ.

قدیم ها بود و خرید کردن از مغازه کوچک محله و پیرمردی که سرش را از پنجره کوچک بیرون می‌آورد و خریدهایمان را تحویل می‌داد. آخرش هم به هر کداممان یک آبنبات جایزه می داد.

قدیم ها بود و شیطنت هایمان در مزرعه یونجه پدربزرگ. ترس از رفتن داخل اتاق کاهگلی مزرعه که انبار علوفه بود برای فصل زمستان. غروب با برادرم نوبتی فرغون پر از یونجه را تا خانه می بردیم تا گاو پدربزرگ گرسنه نماند. گاوی که شیرش پنیر صبحانه فردایمان می شد.

قدیم ها بود و توت تکاندن از درخت توی کوچه. بادام خوردن زیر درخت بادام باغ پدربزرگ. انگور چیدن از درختان انگور ته باغ و پایه های گِلی درختان انگور که تخت جمشیدمان بود.

چیدن یواشکی انارهای ترش و کال دور از چشمان پدر بزرگ. قدیم ها بود و عصر آب پاشی حیاط . آب پاشیدن به دیوار های کاهگلی و بوی خوش کاهگل.

فرشی میان حیاط و چای تازه. شب شام در هوای خنک و بعد جمع شدن دور پدربزرگ برای شنیدن قصه. پدربزرگ کلا سه چهار تا قصه بلد بود ولی شنیدنشان همیشه برایمان تازگی داشت.

قدیم ها بود و خوابیدن وسط حیاط زیر لحاف ، مچاله شدن در سرمای دلچسب و تماشای آسمان پرستاره. خوابمان می برد و احیا می شدیم برای روزی دیگر...

قدیم‌ها موبایل نبود، اینترنت نبود، شاید زندگی سخت تر بود اما حالمان خوبتر.

قدیم ها درهمان قدیم ها ماند.

ما ماندیم و دلی که برای قدیم ها پر میکشد...


  • احسان کمالی


مجنون


چشمانش را که باز کرد اتفاقات دیروز در یک لحظه در ذهنش مرور شد. حالش هیچ تغییری نکرده بود،. چند ساعت که هیچ چند سال هم می خوابید حالش بهتر نمی شد. دلش میخواست همه چیز را فراموش کند از جایش بلند شود و زندگی را از نو شروع کند. اما بدون او که زندگی معنی نداشت. احساساتش را نمی توانست به درستی تشخیص دهد یک بار احساس حماقت میکرد و یک بار اضطراب وجودش را فرا میگرفت. گاهی ترس برش میداشت که چطور می تواند آن آدم سابق شود و زندگی اش را پیش ببرد.  چطور عادی رفتار کند که سر کارش کسی  متوجه حالش نشود. آن هم جلوی همکارانی که به همه چیز آدم کار دارند. آرزو میکرد همه چیز یک خواب باشد چشمانش را بست و سعی کرد خودش را به خواب بزند. صدای او در گوشش پیچید که با چشم بسته میگفت نمیشود امروز سر کارت نروی؟ و توی ذهنش جواب می داد اگر میشد که عالی بود. چشمانش را باز کرد تا چهره خوابالود او را ببیند اما اثری از او نبود . احساسی به او میگفت اینجا اتاق خودش نیست. بلند شد و روی تخت نشست. اطراف را خوب نگاه کرد واقعا اینجا اتاق خودش نبود. خواست از پنجره بیرون را نگاه کند اما پنجره باز نمیشد. به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود هرچه دستگیره را تکان داد در باز نشد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از شیشه کوچک بالای در به بیرون نگاه کرد دو زن با لباس سفید را در راهرو دید. فریاد زد کمک من اینجا گیر افتادم اما زنان ابدا به او توجهی نداشتند لحظه ای که ان دو زن از پشت در اتاق رد میشدند صدایشان را شنید که میگفتند بیچاره دو سال است اینجاست ولی حالش هیچ تغییری نکرده است. دنیا دور سرش چرخی زد. ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. با قدم های لرزان به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت رها کرد. چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. کاش هیچ وقت بیدار نمیشد...

  • احسان کمالی

arz


پرده اول:

تصور کنید شما رو بلانسبت مثل زباله از محل کارتون انداختن بیرون (اصلا خودم زباله) . به عالم و آدم هم برای برگشتن رو زدین و از در نگهبانی جلوتر راهتون ندادن. حالا تو این هیر و ویر یه آشنا که همش جلوش منم منم می کردید زنگ میزنه و یه کاری بهتون میسپره. در شرایطی این چنین بغرنج به یاد قدیما بادی تو غبغب میندازین و میگین : " اصلا نگران انجام کارت نباش ".

پرده دوم:

تصور کنین زبونم لال کشور ما هم مثل غرب رو به انحطاط رفته و شما دوستی از جنس مخالف (جاست فرند) دارید. حالا باز هم زبونم لال چند تا گردن کلفت مزاحم جاست فرند شما شدن و آن بزرگوار هم جهت شکوه به شما مراجعه کردن. بدلیل حس انسان دوستی زیاد شما ، رگ گردن را باد نموده و میگید  غلط کردن بسپرش به من. نگران مزاحمت گردن کلفت ها نباش!

پرده سوم:

تصور کنید روی یک قایق شکسته زپرتی! که روزگاری برای خودش لاکچری محسوب میشه و از بهترین قایق های دنیا بوده وسط اقیانوس دارید تخت گاز میرید. کف قایق سوراخه و قایق داره به سرعتی باور نکردنی پر از آب میشه. شما به عنوان عاقل جمع پا میشید و میگید اصلا نگران غرق شدن قایق نباشید!

پرده چهارم:

تصور کنید دور از جون خانه تان آتش گرفته ست آتشی جانسوز و میسوزد پرده ها و فرش ها را تارشان با پود! زن و بچه دارن دارن قیل و قال میکنن ولی شما یه لبخند توخالی میزنید و میگید نگران خونه خراب شدنمون نباشید!

پرده پنجم:

تو یه فیلمی  جکی چان یه رفیق داشت که همش میگفت نگران نباش من مامور اف بی آی هستم و اون بنده خدا هم به پشت گرمی مامور اف بی آی کلی جکی چان بازی درآورد! آخرش که دیگه محاصره شدن و هیچ غلطی ازشون ساخته نبود فهمید طرف از بیمارستان روانی فرار کرده و کلا تو توهمه!

پرده آخر:

همه چی آرومه نگران هیچی نباشید!!!

  • احسان کمالی